تقدیم به دوست خوبم ، که میدانم هیچگاه در قلبم غروب نخواهد کرد .
موضوع : محبوب رؤیایی
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست
و در آن ، حس قشنگیست
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که من آن را ، در تو تکرارکنان
با همه هستی خود
به سحرگاه اقاقیها ، خواهم برد .
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رؤیایی
نیمه شب ها خواب میدیدم که می آیی ،
ای محبوب رؤیایی .
بی گمان روزی ز راهی دور
میرسد ، شاهزاده ای مغرور
زیر لب ، آهسته میگویم :
روز دیدار است .
و هوای تازه
و تولد و تکامل و غرور .
سخن از روزست و پنجره های باز
سخن از دستان عاشق ماست
سخن از دستان من ،
در دستهای سرد او
سخن از چشمان او
که به من میبخشد
شور عشق و مستی
بر نگاهم راه میبندد ،
ره بسی دور است
زیر لب آهسته میگویم :
لیک ، در پایان این ره
قصر پر نور است .
باز هم آرام و باز آرام
لحظه ی دیدار
میشوم مدهوش
باز هم آرام و باز آرام
می خورد پاهایمان ،
بر سنگفرش کوچه های شهر
در کنارم ، قلب عاشق موج میزد .
وه . . . چه زیبا بود
میکشاند هر زمان ،
همراه خود سوئی
باد ،
حلقه ی موهای زردش را .
و زمان میگذرد . . .
پیش میرفتیم ، در خیابان های سرد شهر
و سکون ساکت سنگین سرد شب
شب تاریک را تاریک تر میکرد .
زمان ، منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
خداحافظ ، خداحافظ
ای محبوب رؤیایی .
خداحافظ ، خداحافظ . . .
ای محبوب من ، محبوب رؤیایی
تو را در خیابان های سرد شب
با همین چشمان عاشق
باز خواهم یافت .
تو تنها نیستی
قلب من ،در آن سوی زمان ،
در قلب تو جاریست .
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد . . .